ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

شعر بارون

باران باز برای آسمون از راه رسید یه مهمون یه ابر چاق سیاه با خنده های قاه قاه ابرِ سیاه شیطون دوید توی آسمون نشست کنار خورشید دامنشو روش کشید آسمونو سیاه کرد خنده ای قاه قاه کرد خورشید به ابر نیگا کرد پرنده رو صدا کرد پرنده زود پر کشید رفت تا به ابرک رسید پاهاشو قلقلک کرد به خنده هاش کمک کرد ابر سیاه هی خندید اشک چشاشو ندید خنده ی ابر بارون شد خورشید خانوم خندون شد ...
1 آذر 1391

6 ماهگی پسرم

ششمین ماهگردت مبارک....  عسلم.آقا ابولفضل روز جمعه ٢٦ آبان وارد ٧ ماهگی شد...  وروز شنبه هم واکسنش رو زد که البته این دفعه خداروشکر نه تب کرد و نه بی تابی... مامانی چند روزه که روضه داره ولی آقا ابولفضل شیطون بیشتر از همیشه بهونه گیر میشه امان از دست تو پسر ناقلا.... راستي يه خبر مهم ديگه بالاخره فندق من غذاي كمكي رو شروع كرده  و چند روزه فرني و حريره بادوم ميخوره... خداكنه يه كم تپل مپل شي مردم ازبس همه هي گفتن مگه به اين بچه شير نميدي اينقده لاغره.... خب حالا از خودت بگم ...از شيطونيات... قلت ميزني از اين سر اتاق به اون سر و هر چي سر راهت باشه  درب و داغون ميكني  سعي ميكني سينه خيز بري ولي هنوز خوب نميتوني  ...
27 آبان 1391

دلتنگی...

  پسرم.. این روزها تو در آستانه ی ۶ ماهگی هستی و مادر به خاطر داشتنت  بی اغراق لبریز از عشق و محبت است ... اما نمی دانم چرا دل مادر بی وقفه بهانه گیر است درست مانند تو زمانی که با تمام وجود چیزی را طلب می کنی و من از ترس رسیدن آسیبی بر تو آن را پنهان ...   چند وقتی است به دنبال یک گوش شنوا چشمانم را میان ازدحام آدمها به این و سو آن سو می چرخانم بلکه ... اما شاید برای مدتی چشمها را باید بست و ندید برای مدتی تا ... و شاید جور دیگر باید دید...   راستی جان مادر یکی از بهترین دلخوشیهای من در این روزها دیدن   توست که دو سه روزی است بی وقفه طول و عرض خانه را با غلت زدن می پیمایی...  دوستت دارم......
24 آبان 1391

[عنوان ندارد]

فندق مامان چند روزه حال نداری تبت پایین نمیاد و همش ناله میکنی خدایا همه دردای ابولفضل و به من بده تا من شاهد درد کشیدن و ناله کردن پاره تنم نباشم دیروز تبت به ۳۸ و ۳ رسید منم هول کردم سریع زنگ زدم بابامرتضی اونم بیشتر از من ترسید و وسط کلاسش بود که اومد خونه ...
23 آبان 1391

شیطنت های جوجه مامان

سلام جوجه کوچولوی مامان وای از دست تو که این روزا خیلی شیطون بلا شدی..حسابی مامانتو اذیت میکنی عشق کاغذ داری تا جایی میبینی هرجور شده باید بگیری و بعد از پاره کردن روونه دهن مبارکت میکنی و اگه ازت غافل بشم قورتشم دادی.. این روزا هرکی میبینتت فوری عاشقت میشه قربونت برم که اینقده ماهی.... قلت زدن رو کامل یاد گرفتی ازاین سر اتاق میری اون سر دیروز برای چکاب بردمت مرکز بهداشت که خداروشکر ۴۵۰/۶ شدی ولی چندروزه تب داری فکر کنم دیگه نزدیکه دندونات دربیاد..دایم بهونه میگیری گلم ولی مامانی بازم عاشقته ...   ...
19 آبان 1391

عید غدیرخم

سلام نفس مامان...امروز اولین عید غدیره که تو پیشمی و لذت عید رو دو چندان کردی بابایی امروز سرکاره وما با مامان بزرگ و عمه اکرم رفتیم دیدن سیدا و کلی هم عیدی گرفتیم راستی شما امروز واسه اولین بار لی پوش شدی وای که چقد بهت میاد مامانی ..ماه شدی.. واسه اولین بار یه خورده شیرینی هم بهت دادیم آخه  دیگه داشتی آبروریزی میکردی چنان به شیرینی ها نگاه میکردی انگاری از قحطی اومدی.. با همه این ووروجک بازیات دوست دارم مامانی ...
13 آبان 1391

میم مثل مادر..

دیشب تا صبح بیدار بودم                                  تب داشتم چون بیمار بودم جز من یکی هم اصلا نخوابید                                   همدرد من بود تا صبح نالید   دست قشنگش روی سرم بود                                  او دوستم داشت او مادرم بود گرمای تب کاش دیگر بخوابد                                تا اینکه امشب مادر بخوابد... وای خدا چقدر دلم واسه مامان تنگ شده ..حالا قدر زحماتشو میدونم مامان جون مهربونم دوست دارم.. ...
6 آبان 1391

باز باران..

گاه باران همه دغدغه اش باغچه نیست                                  گاه از غصه تنها شدنش میبارد.... سلام دردونه مامان چندروزه هوا ابری شده و بارون میاد انگاری آسمون هم دلش مثل دل من گرفته.. من عاشق بارونم ..و معتقدم یکی از بهترین نعمتهای خداست.. قدم زدن زیربارون وصدای کوبیده شدنش به شیشه رو هم خیلی دوست دارم درست برعکس بابایی .. ...
6 آبان 1391

عید قربان

  سربلندي ابراهيم  آرامش اسماعيل  اميدواري هاجر عطر عرفه وبركت عيد قربان را  برايت ارزو دارم...پسرنازم... این گل هم برای تو بهترینم عیدت مبارک...   ...
5 آبان 1391