ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

شعر بارون

1391/9/1 16:7
نویسنده : مامان ابولفضل
132 بازدید
اشتراک گذاری


باران

باز برای آسمون

از راه رسید یه مهمون

یه ابر چاق سیاه

با خنده های قاه قاه

ابرِ سیاه شیطون

دوید توی آسمون

نشست کنار خورشید

دامنشو روش کشید

آسمونو سیاه کرد

خنده ای قاه قاه کرد

خورشید به ابر نیگا کرد

پرنده رو صدا کرد

پرنده زود پر کشید

رفت تا به ابرک رسید

پاهاشو قلقلک کرد

به خنده هاش کمک کرد

ابر سیاه هی خندید

اشک چشاشو ندید

خنده ی ابر بارون شد

خورشید خانوم خندون شد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)