احوالات 26 ماهگی پسرک
سلام ووروجک مامان
باز هم بیست و شیشم رسید و پسرم یک ماه بزرگتر شد
ورودت به ۲۷ ماهگی مبارک نفسم
از اخرین پست حدود یک ماه میگذره درگیریهای زیاد باعث شده فرصت نکنم بیام و برات بنویسم
این روزها خونمون حال و هوای دیگه ای داره امسال سومین ماه رمضونی هست که وجودت
سفره های افطار و سحرمون و پربرکت کرده...
این روزها باید یه جانماز کوچیک هم کنار جانماز خودم برات پهن کنم تا تو هم به قول خودت
اکبر کنی...
آخر نماز هم با همدیگه دعا میکنیم و تو آمین میگی...
صلوات هم کامل بلدی و در طول نمازت صلوات میفرستی...
از شیرین زبونیات بگم که این روزها مدام لبهامون از دست حرفای شما به لبخند وا میشه
هر کار اشتباهی میکنی سریع میگی مامان جون ببشید که همون ببخشید میشه
جمله بندیت خیلی خوب شده و همه کلمات و با یه کم تغییر میگی مثلا به اشغالی
میگی آشخالی...
بعضی شعرهارو با کمک مامانی میخونی مثل توپ قلقلی ..حسنی و اتل متل...
تقریبا یک ماه میشه پروژه از پوشک گرفتنت رو شروع کردم اما هنوز که موفق نشدم
صبح بعد از اینکه تو پوشکت پی پی کردی بازت میزارم و هر یک ساعت میبرمت دستشویی
و شما هم سریع میشینی و کارتو میکنی ولی در بین تو خونه خرابکاری میکنی
و نمیگی دستشویی داری...
حسابی کلافه شدم دیگه نمیدونم چیکار کنم برات جایزه و اسباب بازی هم گرفتم ولی فایده ای
نداشته...
راستی دیشب شب قدر بود و با مامان بزرگ رفتیم خونه یکی از همسایه ها که مراسم احیا داشتن
فکر میکردم اونجا سریع خوابت ببره واسه همین برات یه بالش کوچولو بردم که راحت باشی
ولی در کمال تعجب تا ساعت ۲ شب بیدار بودی و قرآن گوش میدادی و بر خلاف بچه های دیگه ای
که شیطونی میکردن تو تمام مدت کنار من نشستی و سینه زدی و قرآن کوچولوت و روی سر گرفتی
من فدای پسر کوچولوی خودم بشم که اینقدر فهمیده ست....




احوالات 26 ماهگی پسرک
