6 ماهگی پسرم

عسلم.آقا ابولفضل روز جمعه ٢٦ آبان وارد ٧ ماهگی شد...
وروز شنبه هم واکسنش رو زد که البته این دفعه خداروشکر نه تب کرد و نه بی تابی...
مامانی چند روزه که روضه داره ولی آقا ابولفضل شیطون بیشتر از همیشه بهونه گیر میشه
امان از دست تو پسر ناقلا....
.gif)
راستي يه خبر مهم ديگه بالاخره فندق من غذاي كمكي رو شروع كرده و چند روزه فرني و حريره بادوم ميخوره...
.gif)
.gif)
.gif)
خداكنه يه كم تپل مپل شي مردم ازبس همه هي گفتن مگه به اين بچه شير نميدي اينقده لاغره....
.gif)
خب حالا از خودت بگم ...از شيطونيات...
قلت ميزني از اين سر اتاق به اون سر و هر چي سر راهت باشه درب و داغون ميكني
سعي ميكني سينه خيز بري ولي هنوز خوب نميتوني عوض جلو دنده عقب ميري..
۲ روزه ياد گرفتي ميگي بابا اونم كلي ذوق ميكنه ..
امروز هم گفتي دد
تا بغلت میکنم میزنی تو صورتم
نميدونم چه هيزم تري بهت فروختم بلا...
جز اينكه سرموقع پوشكتو عوض ميكنم و شيرت ميدم و .....![]()
البته شايدم قضيه قطره آهن باشه وقتي بهت ميدم چون طعمش و دوست نداري با چنان نفرتي نگام ميكني كه نگو...

اي خدا دلمون خوشه مادر شديم به جاي اين كه اول بگه مامان ميگه بابا....



6 ماهگی پسرم
