ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

گذر عمر

میگفتن چشم به هم بزنی می گذره میگفتم این شب بیداریا با چشم به هم زدن نمی گذره میگفتن هیچی از این شب بیداریا یادت نمی یاد میگفتم من به شش ماه نکشیده می میرم میگفتن 60 سال می گذره و تو همچنان مادر خواهی بود میگفتم پس کی بزرگ می شه؟ باز همون جمله کلیشه ای و همیشگی : چشم به هم می زنی می گذره ..... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حالا میگم : راست گفتن چشم به هم زدم و گذشت ۵ ماه گذشت ... دیگه حالا از پلک زدن می ترسم قبل از هر پلک زدن خوب نگاهت می کنم شاید بر هر پلک زدنی همه چیز زود بگذر...
23 مهر 1391

سرماخوردگی..

فندق کوچولوی نازم چند روز شده حسابی سرماخورده فسقلی من طاقت درد نداره همش ناله میکنه خداجون زودتر حالش خوب بشه شبا بیداره و گریه میکنه و روزا هم بهونه گیری همه خانواده بسیج شدن واسه آروم کردن این اووچولوی من ...
23 مهر 1391

پاییز..

  همیشه پاییز و دوست نداشتم، آخه دلم می گرفت، روزهای کوتاه، شبهای بلند، تغییرات هوایی، دلگیری، دلتنگی، انتظار، اما امسال پاییز با تو برام رنگ و بویی تازه داره عزیزم... اینم چند تا عکس جدید از گل پسرمردونه من ...      ...
6 مهر 1391

ووروجك مامان

سلام عشق مامان فسقلي من   میخوام از این روزات بگم که همیشه یادم باشه که چه با لذت از پیشرفتهات شگفت زده می شدم... بغلت که می کنیم دوست داری پشت به کسی باشی که بغلشی، تا بتونی اطرافتو کامل ببینی؛ به بغل غلت می زنی؛ لثه پایینت سفید شده؛ مثل بزرگها می خوابی؛ دستات و باز و بسته می کنی و به حرکت انگشتهات با دقت نگاه می کنی؛ حسابی دو دستی دست می خوری؛ آب دهنت هم که حسابی به راهه؛ به سمت اشیا دو دستی دست دراز می کنی؛ وقتی دمری سعی می کنی به سمت جلو بری؛ جیغ می کشی؛ الکی گریه می کنی و خیلی جالب می تونی الکی سرفه کنی؛ حسابی لوس می شی؛ جاتو که عوض می کنم یدفعه یادت می افته بازی می کنی و تقلا می ک...
5 مهر 1391

4 ماهگي گلم

پسر نازم امروز 4ماهش تموم شد و وارد 5 ماهگي شد هورا.....ماهگرد پسملم مبارك... امروز واكسنش رو هم خورد و امشب شب سختي رو ميگذرونه الهي فداش بشم قراره با باباييش نوبتي كشيك بديم كه پسملي خداي نكرده تبش بالا نره امروز دكتر كوچو لوي منو معاينه كرد كه همه چي روبه راه بود وزن 5900و قد 63 بود توي بيمارستان كلي ني ني چند روزه ديدم كه ياد روزاي سخت اول افتادم وچه خوب كه همه اون سختي ها گذشت والان يه پسمل شيرين دارم كه با دنيا عوضش نميكنم خداي مهربون شكر..... ...
26 شهريور 1391

روزانه ها

سلام سلام پيشي كوچولوي من پسرم هر روز كاراي جديد ياد ميگيره وقتي منو باباييش باهاش حرف ميزنيم زودي ميخنده و دست و پاهاشو تكون ميده. . هر روز براش كتاب داستان ميخونم اونم آروم گوش ميده و بعضي وقتا خوابش ميبره تازه چند روزه ياد گرفته ميگه (اقو) نميدونم منظورش چيه اما خودش از گفتنش خيلي ذوق ميكنه.. شكلك درآوردن و هم خيلي دوست داره.. اين شيرينياي اين مدت بود و اما تلخياش.. اول ازهمه بستري شدن پسر كوچولوم تو روزاي اول زندگيش بود كه خيلي عذاب آور بود وقتي ميديدم بدن ظريفشو سوزن ميزنن اميدوارم واسه هيچكس اين روزا پيش نياد.. آمين.. رفتن مامان بزرگ وبابابزرگ هم خيلي واسم سخت بود چون خيلي وقت بود پيشم بودن گريه ها و ...
21 مرداد 1391

خاطره زایمان

قبل از این توی خیلی از وبلاگ ها خاطرات بچه هایی رو که مامان شده بودن رو می خوندم و همیشه اشک توی چشمام جمع می شد الان باورم نمی شه که خودم هم دارم خاطره ی زایمانم رو می نویسم. شب عمل هر کاری کردم خوابم نمی برد دیگه واقعا کلافه شده بودم . به زور نیم ساعتی خوابیدم ولی باز هم بیدار شدم. تا اینکه نزدیک های اذان شد و نمازم رو خوندم و دیدم که دیگه کم کم وقت آماده شدنه. بعد از اینکه آماده شدیم ساک و وسایل بیمارستان رو برداشتیم و من از زیر قرآن رد شدم وهمراه ۲ تا مامانی ها و بابا مرتضی  راهی بیمارستان شدیم. ساعت ۷ بود که توی پذیرش بیمارستان بودیم. قبل از من چند تا مریض بستری شده بودن. روی صندلی ها نشسته بودم  که پرستار اومد و منو صدا کرد و به اتاق ...
27 ارديبهشت 1391