ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

دکتر رفتن ابولفضل..

امروز پیش دکتر درود وقت داشتیم خیلی دکتر خوبیه و شماهم خیلی دوسش داری گلم خداروشکر همه چی خوب بود فقط به خاطر گلوت باید چندتا شربت بخوری انشالله که زودتر خوب بشی نفسم از برگشتن بگم که چی شد.. بارون شدیدی گرفت  و ماشین هم گیر نمی یومد خلاصه حسابی خیس شدیم از مزایای ماشین نداشتنه دیگه... تا رسیدیم خونه موش آب کشیده شدی خداکنه سرما نخوری.. رسیدیم خونه مامان جون گفت شام بریم پیششون ماهم فوری قبول کردیم حسابی خسته بودیم شما ووروجک هم کلی نق زدی  شب هم تا ساعت ۱ بیداربودی و نمیخوابیدی..اخه چرا اینقد مامانتو اذیت میکنی گلم.. ولی باهمه اینا من هنوز عاشقتم... ...
3 آبان 1391

مادر..

ما  انسانها به یکدیگر عشق می ورزیم و چه خودخواهانه در انتظار جواب مینشینیم ... در این میان تنها یک عشق واقعی وجود دارد که در آن هیچ رنگی از خودخواهی نیست و همه اش از جنس نور است.عشق مادر به فرزند . عشقی آسمانی و الهی !!! مادر هر روز به نهال کوچکش می نگرد و در دنیای کوچک کودک خویش غرق میشود.با شادی او شاد و با غصه اش غمگین میشود.با هر رنج کودک نه یکبار بلکه هزاران بار میمرد و با یک لبخندش دوباره جان می گیرد . هر روز خیره به نهال زیبایش می بویدش و میبوسدش تا بروید و بزرگ شود . مادر خیره با آینده های دور و نزدیک کودک و فقط و فقط دعا میکند که نهال کوچک نازک اندامش سالم وشاد باشد و از خدا برای خودش هیچ نمیخواهد زیرا برای مادر خودی ...
3 آبان 1391

نی نی گفته ها...

                من یه نی نی ۵ ماهه ام که میخوام چند کلمه ای با مامان فاطمه و بابا مرتضی حرف بزنم     مامان فاطمه گلم ..میدونم که 9ماه زحمت کشیدی و منو با جون و دل حمل کردی ، میدونم عاشق منی ..اما این عشقت دلیل نمیشه وقتی منو بغل میگیری تا بهم شیر بدی.. مثل یک تیکه خمیر با دستات و سینه ات ورزم بدی ..بخدا من استخوانام نرمه ، هنوز غضروفه ..خوب له میشم ..هی منو میچلونی که چی بشه. دوست دارم به عادت 9 ماه صدای قلبت رو بشنوم اما دوست ندارم تنم درد بگیره اونوقت نتونم چیزی بگم ، بعد مجبور بشم گریه و ونگ ونگ کنم ...تو هم هی آب قند و نبات بریزی به حلقم چون فکر میکنی دلم درد میکنه و شیرت برام سنگین بوده... ...
3 آبان 1391

عاشقانه های من و پسرم

پسرم.. یاد قلبت باشد  یک نفر هست که دنیایش را  همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده  و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد  ...  مهربانم ای خوب  !  یک نفر هست که با تو  تک و تنها , با تو  پر اندیشه و شعر است و شعور  !  پر احساس و خیال است و سرور  !  مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد  یک نفر هست که با تو  به خداوند جهان نزدیک است  و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را  از ته قلب و دلش می بوسد  و دعا می کند این بار که تو  با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی  و پر از عاطفه و عشق و امید  به شب معجزه و آبی فردا برسی ...   ...
1 آبان 1391

پیمان عشق

نفسم امروز سالگرد عقد مامان و باباست ۲ سال پیش در چنین روزی باهم پیمان عشق بستیم وتو حاصل این عشقی...     خدایا شکرت.خدایا خیلی خیلی شکرت از اینکه کنار کسی هستم که با تمام وجود دوستش دارم. خدایا شکرت از اینکه کنار کسی هستم که خودم خواستم.   خدایا.. هزاران بار شکرت. خیلی جا ها خیلی اشتباها کردم و اون در حقم گذشت کرد و من این و نشونه علاقه و دوست داشتنش می زارم و همین گذشت ها عشق من رو 2 برابر کرد. قهر کردنامون به یه روز نمی کشه وقتی قهریم دلم واسه گرفتن دستش و بوسیدن روی ماهش تنگ می شه و همین هاباعث می شه زودی آشتی کنیم با هم. خدا شکرت از اینکه چیزی رو که میخواستم بهم دادی ، منم هنوز پای حرفم هستم با همه خو...
28 مهر 1391

5 ماهگی گلم

فندق مامان ۵ ماهگیت مبارک امروز ۲۶ مهر ماهگرد شماست عسلم  حسابی بزرگ و شیطون شدی الانم تو بغلمی و نمیزاری چیزی تایپ کنم وای که چقده بلا شدی کوچولوی من... خیلی بهونه گیری میکنی فکرکنم همین روزاست که دیگه دندونت دربیاد خیلی هم بغلی شدی و اصلا رو زمین نمیمونی شبا  بیدار میشی و اذیت میکنی اگه مامان بزرگ نبود ما از پس شما برنمیومدیم آخه فقط پیش اون آروم میگیری گلم بلند میخندی و بازیگوش شدی غذا که میبینی دستاتو تکون میدی که بهت بدیم ولی هنوز دکترت اجازه نداده معلومه خیلی شکمویی مامانی وقتی هم که سرحال باشی میزنی زیر آواز قربون اون صدای ظریفت بشم نفسم علاقه زیادی به چایی داری روزایی که بابایی نیست شیشه رو چایی میکنم  و...
26 مهر 1391

حرفهايي براي گفتن

  خدايا... خدایا ، شکرت که همچین نعمتی بهمون دادی . که هر روز با لبخندش از خواب بیدار میشیم و با نازو اطفارش به دنیا لبخند میزنیم. نمیدونم واقعا زبونم از بیان احساساتم قاصره ... قبل ها وقتی بچه و مادری رو میدیدم که با هم کلنجار میرفتن و طبق معمول بچه بود که پیروز این رزم میشد، با خودم فکر میکردم حتما مادر نمیتونه به خوبی اون بچه رو تربیت کنه اما حالا که خدا یکی از اون فرشته هارو بهم داده میفهمم که اون مادر به خاطر عشق و علاقه به فرزندش دلش نمیومده که حرفی بزنه که ناراحتش کنه. و این شده داستان من وپسمل نازم.... قربونش برم اونقدر طنازی میکنه که حتی اگه کار بدی هم انجام بده زبونم بند میاد و نمیتونم حرفی بزنم و یا حتی یه اخم کوچیک ب...
25 مهر 1391