ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

باز هم سرماخوردگی

سلام پسملی نازم دوباره سرماخوردگی..با اینکه اینقد مواظبتم نمیدونم چرا  زود به زود  مریض میشی فندق من.. حسابی اذیت میشی و بهونه گیری میکنی کلی تکونت دادم و راه بردم تا بالاخره خوابیدی..خیلی خسته ام کاش بابایی بود تا یه کم کمکم میکرد.. اونم سرکاره و من دست تنهام وای خدای مهربون به من انرژی و صبر بده تا بیشتر از قبل مواظب امانتی که دادی باشم ... ...
7 آذر 1391

من یک مادرم..

وقتی آبستنی دنیات میشه شنیدن صدای قلب جنینت ...  وقتی مادر میشی دنیات عجیب و غریب  میشه ...وقتی مادر میشی دنیا کوچیک میشه ...اینقدر کوچیک که هیچ کس غیر از خودت این دنیا رو نمیبینه .دنیات میشه ماشینهای اسباب بازی ...دنیات میشه رنگها ...دنیای شاد ریاضی ....دنیات میشه کودکت ...با کودک شیر میخوری ...با کودکت چهار دست وپا میری ..با کودک اده بده میکنی ...با کودکت رشد میکنی ..بزرگ میشی ..اینقد بزرگ که همه میفهن مادری ... یهویی کوه میشی .توانت میشه ۱۰۰ برابر .دیگه مریض نمیشی ..دیگه نمی نالی .وقتی مادر میشی حتی دیگه از سوسک هم نمیترسی .وقتی مادر میشی دنیات میشه تغذیه ، آموزش و پرورش !دیگه وقت نداری  یه صبح تا شب بری خریدواسه یه مانتو ...وقتت میشه ط...
5 آذر 1391

روزانه ها

سلام موش موشک  مامان عشق مامان شروع کرده به سینه خیز فقط کافیه یه خوراکی رو زمین باشه آقا ابولفضل به سمتش پرواز میکنه   وقتیم که میخوام بهش غذا بدم موهاشو دست و صورتش بیشتر از خودش مستفیض میشن ...
5 آذر 1391

لالایی

لالایی بر خانه‌ چشمانت خواب آمده مهماني مهمان عزيز است او اين را كه تو مي‌داني آهسته ببند اي گل چشمان قشنگت را تا نم‌نمك اين مهمان در چشم تو گيرد جا بگذار ببوسد خواب چشم و مژه‌هايت را جانم مژه كم‌تر زن لالا گل من، لالا  
3 آذر 1391

مراسم شیرخوارگان حسینی..

سلام پسرناز من امروز ساعت ۸ صبح رفتیم مصلی امام چون مراسم شیرخوارگان حسینی بود همیشه آرزو داشتم تو این روزا منم یه کوچولوی ۶ ماهه داشته باشم که بالاخره بهش رسیدم خیلی شلوغ بود با عمه اکرم و مامان بزرگ رفتیم شما هم اولش آروم بودی چون فضای اونجا برات ناآشنا بود ولی بعد که یخت باز شد شروع کردی به آواز خوندن و شیطونی تازگی تا هرکی رو میبینی فوری دستاتو باز میکنی بری بغلش...آخه پسرم یه کم سروسنگین باش ...مردی گفتن ابهتی گفتن... فدای این خوش رویی تو بشم عسلم  توی سالن وقتی مداح با صدای گرمش از علی اصغر شیش ماهه میگفت من هر لحظه تورو بیشتر تو آغوشم فشار میدادم و سرتو رو شونه هام گذاشتم  مداح از لبای خشک علی اصغر میگفت ومن لبای تورو میبوسیدم...
3 آذر 1391

محرم..

  باز محرم شد و دل‌ها شکست * از غم زينب، دل زهرا شکست باز محرم شد و لب تشنه شد * از عطش خاک کمرها شکست آب در اين تشنگي از خود گذشت*دجله به خون شد، دل صحراشکست قاسم و ليلا همه در خون شدند * اين چه غمي بود که دنيا شکست   ...
1 آذر 1391

شعر بارون

باران باز برای آسمون از راه رسید یه مهمون یه ابر چاق سیاه با خنده های قاه قاه ابرِ سیاه شیطون دوید توی آسمون نشست کنار خورشید دامنشو روش کشید آسمونو سیاه کرد خنده ای قاه قاه کرد خورشید به ابر نیگا کرد پرنده رو صدا کرد پرنده زود پر کشید رفت تا به ابرک رسید پاهاشو قلقلک کرد به خنده هاش کمک کرد ابر سیاه هی خندید اشک چشاشو ندید خنده ی ابر بارون شد خورشید خانوم خندون شد ...
1 آذر 1391

6 ماهگی پسرم

ششمین ماهگردت مبارک....  عسلم.آقا ابولفضل روز جمعه ٢٦ آبان وارد ٧ ماهگی شد...  وروز شنبه هم واکسنش رو زد که البته این دفعه خداروشکر نه تب کرد و نه بی تابی... مامانی چند روزه که روضه داره ولی آقا ابولفضل شیطون بیشتر از همیشه بهونه گیر میشه امان از دست تو پسر ناقلا.... راستي يه خبر مهم ديگه بالاخره فندق من غذاي كمكي رو شروع كرده  و چند روزه فرني و حريره بادوم ميخوره... خداكنه يه كم تپل مپل شي مردم ازبس همه هي گفتن مگه به اين بچه شير نميدي اينقده لاغره.... خب حالا از خودت بگم ...از شيطونيات... قلت ميزني از اين سر اتاق به اون سر و هر چي سر راهت باشه  درب و داغون ميكني  سعي ميكني سينه خيز بري ولي هنوز خوب نميتوني  ...
27 آبان 1391

دلتنگی...

  پسرم.. این روزها تو در آستانه ی ۶ ماهگی هستی و مادر به خاطر داشتنت  بی اغراق لبریز از عشق و محبت است ... اما نمی دانم چرا دل مادر بی وقفه بهانه گیر است درست مانند تو زمانی که با تمام وجود چیزی را طلب می کنی و من از ترس رسیدن آسیبی بر تو آن را پنهان ...   چند وقتی است به دنبال یک گوش شنوا چشمانم را میان ازدحام آدمها به این و سو آن سو می چرخانم بلکه ... اما شاید برای مدتی چشمها را باید بست و ندید برای مدتی تا ... و شاید جور دیگر باید دید...   راستی جان مادر یکی از بهترین دلخوشیهای من در این روزها دیدن   توست که دو سه روزی است بی وقفه طول و عرض خانه را با غلت زدن می پیمایی...  دوستت دارم......
24 آبان 1391

[عنوان ندارد]

فندق مامان چند روزه حال نداری تبت پایین نمیاد و همش ناله میکنی خدایا همه دردای ابولفضل و به من بده تا من شاهد درد کشیدن و ناله کردن پاره تنم نباشم دیروز تبت به ۳۸ و ۳ رسید منم هول کردم سریع زنگ زدم بابامرتضی اونم بیشتر از من ترسید و وسط کلاسش بود که اومد خونه ...
23 آبان 1391