مراسم شیرخوارگان حسینی..
امروز ساعت ۸ صبح رفتیم مصلی امام چون مراسم شیرخوارگان حسینی بود همیشه آرزو داشتم تو این روزا منم یه کوچولوی ۶ ماهه داشته باشم که بالاخره بهش رسیدم
خیلی شلوغ بود با عمه اکرم و مامان بزرگ رفتیم شما هم اولش آروم بودی چون فضای اونجا برات ناآشنا بود ولی بعد که یخت باز شد شروع کردی به آواز خوندن و شیطونی
تازگی تا هرکی رو میبینی فوری دستاتو باز میکنی بری بغلش...آخه پسرم یه کم سروسنگین باش ...مردی گفتن ابهتی گفتن...
فدای این خوش رویی تو بشم عسلم
توی سالن وقتی مداح با صدای گرمش از علی اصغر شیش ماهه میگفت من هر لحظه تورو بیشتر تو آغوشم فشار میدادم و سرتو رو شونه هام گذاشتم
مداح از لبای خشک علی اصغر میگفت ومن لبای تورو میبوسیدم
از بی تابی علی اصغر میگفت ومن تورو تکون میدادم و به خودم می چسبوندم
این روزا هر جا روضه علی اصغر میخونن ناخداگاه به لبای ابولفضلم خیره میشم چقد سخته لبای کوچیک یه بچه باز بشه و آب نباشه که سیراب بشه و تشنه از دنیا بره
باخودم زمزمه میکنم
لای لای علی اصغرم
لای لای گل تشنه لبم
...
یا امام حسین نگهدار شش ماهه منم باش...


مراسم شیرخوارگان حسینی..
