ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

روزانه ها

سلام سلام پيشي كوچولوي من پسرم هر روز كاراي جديد ياد ميگيره وقتي منو باباييش باهاش حرف ميزنيم زودي ميخنده و دست و پاهاشو تكون ميده. . هر روز براش كتاب داستان ميخونم اونم آروم گوش ميده و بعضي وقتا خوابش ميبره تازه چند روزه ياد گرفته ميگه (اقو) نميدونم منظورش چيه اما خودش از گفتنش خيلي ذوق ميكنه.. شكلك درآوردن و هم خيلي دوست داره.. اين شيرينياي اين مدت بود و اما تلخياش.. اول ازهمه بستري شدن پسر كوچولوم تو روزاي اول زندگيش بود كه خيلي عذاب آور بود وقتي ميديدم بدن ظريفشو سوزن ميزنن اميدوارم واسه هيچكس اين روزا پيش نياد.. آمين.. رفتن مامان بزرگ وبابابزرگ هم خيلي واسم سخت بود چون خيلي وقت بود پيشم بودن گريه ها و ...
21 مرداد 1391

خاطره زایمان

قبل از این توی خیلی از وبلاگ ها خاطرات بچه هایی رو که مامان شده بودن رو می خوندم و همیشه اشک توی چشمام جمع می شد الان باورم نمی شه که خودم هم دارم خاطره ی زایمانم رو می نویسم. شب عمل هر کاری کردم خوابم نمی برد دیگه واقعا کلافه شده بودم . به زور نیم ساعتی خوابیدم ولی باز هم بیدار شدم. تا اینکه نزدیک های اذان شد و نمازم رو خوندم و دیدم که دیگه کم کم وقت آماده شدنه. بعد از اینکه آماده شدیم ساک و وسایل بیمارستان رو برداشتیم و من از زیر قرآن رد شدم وهمراه ۲ تا مامانی ها و بابا مرتضی  راهی بیمارستان شدیم. ساعت ۷ بود که توی پذیرش بیمارستان بودیم. قبل از من چند تا مریض بستری شده بودن. روی صندلی ها نشسته بودم  که پرستار اومد و منو صدا کرد و به اتاق ...
27 ارديبهشت 1391

طلوع عشق

فرشته زمینی من درتاریخ ۲۶ اردیبهشت ۹۱ پابه این دنیای خاکی گذاشت باوزن ۲۶۶۰ قد ۴۸ و دورسر ۵/۳۶ ابولفضل کوچولو با اومدنش عمردوباره به من و بابایش دادو زندگیمون و سراسر عشق و امید کرد خدارو به خاطر این هدیه الهی همیشه سپاس گذارم... . دوستت داریم   ...
27 ارديبهشت 1391

انتظار و انتظار....

 الان کمتر از ۴۸ ساعت مونده تا انشاا... تو رو توی بغلم بگیرم. وقتی به این روزهایی که گذشته فکر می کنم می بینم دلم برای همه ی این روزها و این لحظات تنگ می شه. برای وقتی که یه شیرینی می خوردم و منتظر می موندم تا تو عکس العمل نشون بدی برای وقتی که دست روی شکمم می کشیدم و تو زودی خودتو قلمبه می کردی و ..... بالاخره این روزها تموم می شه و خاطرات خوشش برای ما به جا می مونه. خدا رو شکر می کنم به خاطر تمام این لحظات شیرین و امیدوارم با بغل گرفتن تو و شنیدن خبر سلامتی ات این لحظات به شیرین ترین لحظه ها ختم بشه. هنوزم باورم نمیشه من دارم مادر میشم و ۲ روز دیگه صدای دلنشین گریه های تو خونه رو پر میکنه مادر ...
24 ارديبهشت 1391

من عاشقم

این روزها سخت عاشقم عاشق لحظه های ناب زندگی ام که این روزها تک تک لحظه های زندگی ام ناب ناب است عاشق این آخرین روزهای دونفره مان   من عاشقم....
19 فروردين 1391

عیدت مبارک فندق من

  سلام به پسر گلم وااااااااااااای چقدر خوبه که اینقدر تکون میخوری . خیلی احساس خوبی دارم وقتی تکون میخوری دوست دارم دست وپای کوچولوتو ببوسم . شب عید برات یه سفره ی هفت سین خوشگل انداختم . فردا صبح سال جدید سال 91  سال تو شروع شد . سال 91 بهترین سال واسه من خواهد بود چون به یکی از بهترین آرزوهام میرسم وصورت ماه تورو میبینم و تو بغلت میگیرم . خدارو شکر میکنم که من دارم این روزها رو میبینم . پسر گلم این روزها بهترین روزهای زندگی منه . ...
1 فروردين 1391

لگدای تو...

سلام گل پسرم الان که دارم مینویسم ساعت 2.30 نصفه شبه . ماشالا یه کم بزرگ شدی وداری شیطونی هاتو شروع میکنی قربونت برم . شبها نمیزاری مامانت بخوابه تا میام بخوابم محکم لگد میزنی ومیگی پاشم منم چون خیلی دوستت دارم زود به حرفت گوش میدم میگم شاید میخوابم تو اذیت میشی . من سعی میکنم تو حالتی باشم که توراحتی عزیزم آخه تو یه فرشته کوچولویی اونجا هم که جات کمه ... اینقدر به خاطر تو وول خوردم وجابه جا شدم بابامرتضی عصبانی شد و از پیشمون رفت تو حال بخوابه میگفت تو نمیزاری من بخوابم . اما عیبی نداره اونم گناه داره صبح میخواد بره سر کار باید راحت بخوابه . خیلی دوستت دارم .همه سختی هارو هم تحمل میکنم .تا تو زودتر بیای تو بغلم... ...
5 اسفند 1390

نی نی

  سلام گل پسر مامان روزها داره میگذره وبه روز آمدنت نزدیک میشیم به لحظه دیدارمون... وای که چه لحظه ی خوبیه اون موقعی که صورت ماهتو میبینم .میدونم که تو هم تا الان به من عادت کردی ودوست داری بیای تو بغلم . تازگی ها تکونهات فرق کرده وخیلی قوی شدی قربون اون دست وپات برم که اینقدر مامانو میزنی .   لباسات رو تصور میکنم که نینی ناز من توشه وبغلش میکنم .چقدر خوبه... عروسک من زودی بیا بغل مامانی که بد جوری منتظرتم اینم عکس الانته که داری هی داری بزرگ وبزرگتر ...
24 بهمن 1390

خدا با من است

یادم باشد؛ که خدا با من است که فرشته ها برایم دعا میکنند که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد یادم باشد؛ که قاصدکی در راه است که بهار نزدیک است که فردا منتظرم می ماند که من راه رفتن می دانم و دویدن و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد اگر روزی دلم گرفت یادم باشد؛ که خدای من اینجاست همین نزدیکیها و من تنها نیستم...
19 بهمن 1390