ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

باز باران..

گاه باران همه دغدغه اش باغچه نیست                                  گاه از غصه تنها شدنش میبارد.... سلام دردونه مامان چندروزه هوا ابری شده و بارون میاد انگاری آسمون هم دلش مثل دل من گرفته.. من عاشق بارونم ..و معتقدم یکی از بهترین نعمتهای خداست.. قدم زدن زیربارون وصدای کوبیده شدنش به شیشه رو هم خیلی دوست دارم درست برعکس بابایی .. ...
6 آبان 1391

عید قربان

  سربلندي ابراهيم  آرامش اسماعيل  اميدواري هاجر عطر عرفه وبركت عيد قربان را  برايت ارزو دارم...پسرنازم... این گل هم برای تو بهترینم عیدت مبارک...   ...
5 آبان 1391

دکتر رفتن ابولفضل..

امروز پیش دکتر درود وقت داشتیم خیلی دکتر خوبیه و شماهم خیلی دوسش داری گلم خداروشکر همه چی خوب بود فقط به خاطر گلوت باید چندتا شربت بخوری انشالله که زودتر خوب بشی نفسم از برگشتن بگم که چی شد.. بارون شدیدی گرفت  و ماشین هم گیر نمی یومد خلاصه حسابی خیس شدیم از مزایای ماشین نداشتنه دیگه... تا رسیدیم خونه موش آب کشیده شدی خداکنه سرما نخوری.. رسیدیم خونه مامان جون گفت شام بریم پیششون ماهم فوری قبول کردیم حسابی خسته بودیم شما ووروجک هم کلی نق زدی  شب هم تا ساعت ۱ بیداربودی و نمیخوابیدی..اخه چرا اینقد مامانتو اذیت میکنی گلم.. ولی باهمه اینا من هنوز عاشقتم... ...
3 آبان 1391

مادر..

ما  انسانها به یکدیگر عشق می ورزیم و چه خودخواهانه در انتظار جواب مینشینیم ... در این میان تنها یک عشق واقعی وجود دارد که در آن هیچ رنگی از خودخواهی نیست و همه اش از جنس نور است.عشق مادر به فرزند . عشقی آسمانی و الهی !!! مادر هر روز به نهال کوچکش می نگرد و در دنیای کوچک کودک خویش غرق میشود.با شادی او شاد و با غصه اش غمگین میشود.با هر رنج کودک نه یکبار بلکه هزاران بار میمرد و با یک لبخندش دوباره جان می گیرد . هر روز خیره به نهال زیبایش می بویدش و میبوسدش تا بروید و بزرگ شود . مادر خیره با آینده های دور و نزدیک کودک و فقط و فقط دعا میکند که نهال کوچک نازک اندامش سالم وشاد باشد و از خدا برای خودش هیچ نمیخواهد زیرا برای مادر خودی ...
3 آبان 1391

نی نی گفته ها...

                من یه نی نی ۵ ماهه ام که میخوام چند کلمه ای با مامان فاطمه و بابا مرتضی حرف بزنم     مامان فاطمه گلم ..میدونم که 9ماه زحمت کشیدی و منو با جون و دل حمل کردی ، میدونم عاشق منی ..اما این عشقت دلیل نمیشه وقتی منو بغل میگیری تا بهم شیر بدی.. مثل یک تیکه خمیر با دستات و سینه ات ورزم بدی ..بخدا من استخوانام نرمه ، هنوز غضروفه ..خوب له میشم ..هی منو میچلونی که چی بشه. دوست دارم به عادت 9 ماه صدای قلبت رو بشنوم اما دوست ندارم تنم درد بگیره اونوقت نتونم چیزی بگم ، بعد مجبور بشم گریه و ونگ ونگ کنم ...تو هم هی آب قند و نبات بریزی به حلقم چون فکر میکنی دلم درد میکنه و شیرت برام سنگین بوده... ...
3 آبان 1391