ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

انتظار و انتظار....

 الان کمتر از ۴۸ ساعت مونده تا انشاا... تو رو توی بغلم بگیرم. وقتی به این روزهایی که گذشته فکر می کنم می بینم دلم برای همه ی این روزها و این لحظات تنگ می شه. برای وقتی که یه شیرینی می خوردم و منتظر می موندم تا تو عکس العمل نشون بدی برای وقتی که دست روی شکمم می کشیدم و تو زودی خودتو قلمبه می کردی و ..... بالاخره این روزها تموم می شه و خاطرات خوشش برای ما به جا می مونه. خدا رو شکر می کنم به خاطر تمام این لحظات شیرین و امیدوارم با بغل گرفتن تو و شنیدن خبر سلامتی ات این لحظات به شیرین ترین لحظه ها ختم بشه. هنوزم باورم نمیشه من دارم مادر میشم و ۲ روز دیگه صدای دلنشین گریه های تو خونه رو پر میکنه مادر ...
24 ارديبهشت 1391

من عاشقم

این روزها سخت عاشقم عاشق لحظه های ناب زندگی ام که این روزها تک تک لحظه های زندگی ام ناب ناب است عاشق این آخرین روزهای دونفره مان   من عاشقم....
19 فروردين 1391

عیدت مبارک فندق من

  سلام به پسر گلم وااااااااااااای چقدر خوبه که اینقدر تکون میخوری . خیلی احساس خوبی دارم وقتی تکون میخوری دوست دارم دست وپای کوچولوتو ببوسم . شب عید برات یه سفره ی هفت سین خوشگل انداختم . فردا صبح سال جدید سال 91  سال تو شروع شد . سال 91 بهترین سال واسه من خواهد بود چون به یکی از بهترین آرزوهام میرسم وصورت ماه تورو میبینم و تو بغلت میگیرم . خدارو شکر میکنم که من دارم این روزها رو میبینم . پسر گلم این روزها بهترین روزهای زندگی منه . ...
1 فروردين 1391

لگدای تو...

سلام گل پسرم الان که دارم مینویسم ساعت 2.30 نصفه شبه . ماشالا یه کم بزرگ شدی وداری شیطونی هاتو شروع میکنی قربونت برم . شبها نمیزاری مامانت بخوابه تا میام بخوابم محکم لگد میزنی ومیگی پاشم منم چون خیلی دوستت دارم زود به حرفت گوش میدم میگم شاید میخوابم تو اذیت میشی . من سعی میکنم تو حالتی باشم که توراحتی عزیزم آخه تو یه فرشته کوچولویی اونجا هم که جات کمه ... اینقدر به خاطر تو وول خوردم وجابه جا شدم بابامرتضی عصبانی شد و از پیشمون رفت تو حال بخوابه میگفت تو نمیزاری من بخوابم . اما عیبی نداره اونم گناه داره صبح میخواد بره سر کار باید راحت بخوابه . خیلی دوستت دارم .همه سختی هارو هم تحمل میکنم .تا تو زودتر بیای تو بغلم... ...
5 اسفند 1390

نی نی

  سلام گل پسر مامان روزها داره میگذره وبه روز آمدنت نزدیک میشیم به لحظه دیدارمون... وای که چه لحظه ی خوبیه اون موقعی که صورت ماهتو میبینم .میدونم که تو هم تا الان به من عادت کردی ودوست داری بیای تو بغلم . تازگی ها تکونهات فرق کرده وخیلی قوی شدی قربون اون دست وپات برم که اینقدر مامانو میزنی .   لباسات رو تصور میکنم که نینی ناز من توشه وبغلش میکنم .چقدر خوبه... عروسک من زودی بیا بغل مامانی که بد جوری منتظرتم اینم عکس الانته که داری هی داری بزرگ وبزرگتر ...
24 بهمن 1390

خدا با من است

یادم باشد؛ که خدا با من است که فرشته ها برایم دعا میکنند که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد یادم باشد؛ که قاصدکی در راه است که بهار نزدیک است که فردا منتظرم می ماند که من راه رفتن می دانم و دویدن و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد اگر روزی دلم گرفت یادم باشد؛ که خدای من اینجاست همین نزدیکیها و من تنها نیستم...
19 بهمن 1390

قلب گنجشکم

سلام آلبالو کوچولوی مامانی ... امروز مامانی رفت قلب کوچیکت رو دید... حالا دیگه مامانی دو تا قلب داره خیلی خوشحال شدم....خیلی خیلی زیاد ... الان تو هفته ۸ بارداری هستم وای خدا چه حس عجیبی دارم.. چقدر قشنگه مادر شدن...خدای مهربون مواظب فندق کوچولوم باش..         ...
4 آبان 1390