ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

فندقكم

پسرم...          از وقتی پا تو زندگی ما گذاشتی زندگیمون یه رنگ دیگه پیدا کرده          غصمون شده فقط زمانی که گریه میکنی           تفریحمون شده خنده تو           امیدوارم همیشه لبت پرخنده باشه..... فداي اين خوابيدنت ماماني   مامانی به پروانه ها گفتم یواش بال بزنین آخه پسرم لالا کرده گفتند چشم به کبوترها گفتم وقتی میایین پشت پنجره دونه بردارین بق بقو نکنین آخه پسرم لالا کرده گفتند چشم به باد گفتم یواش و بی صدا این طرف و اون طرف برو پسرم خوابیده گفت چشم ولی نمی دونم به این بچه های  همسایه چجوری بگم پسرم خوابه؟؟؟ !!!!!!!!! قربون خنده هات بشم عشقم     ...
17 آذر 1391

مهمونی رفتن

سلام نفس مامان مرد کوچولوی خونه ما..... دیشب خونه عمو بابک(دوست صمیمی بابایی) دعوت بودیم  عمو علی هم اونجا بود... شب خیلی خوبی بود خوش گذشت شما هم یه کم نق و نوق کردی ولی آخر شب خوش اخلاق شده بودی... سرسفره هم تو بغل همه رد و بدل میشدی تا ما شام بخوریم با پسر شیطونی مثل تو مهمونی رفتن خیلی سخته... با همه اینا من هنوز عاشقتم پسر نازم...   ...
17 آذر 1391

دکتر رفتن ابولفضل

سلام عشق کوچولوی من دیشب با کلی دردسر وقت گرفتن و انظار نوبت بالاخره بردیمت پیش دکتر عباسی که بعد از معاینه یه مقدار قرص تجویز کرد برای سرماخوردگی والبته بالا رفتن اشتهات چون وزنت یه مقدار کمه خداکنه یه کم تپل مپل شی مامانی بعد از اینکه از مطب اومدیم بیرون چون حالم گرفته بود بابایی پیشنهاد داد بریم معجون بخوریم که منم قبول کردم و بعدش هم یه کم پیاده روی کردیم که روحیه ام بهتر شد شام هم که خونه مامان جون دعوت بودیم و من از دست غذا درست کردن راحت بودم تا دیروقت اونجا بودیم شما هم خیلی شیطونی کردی و آخراش خوابت برد.... فدای پسر نازم بشم که عاشق مهمونی رفتنه...... ...
15 آذر 1391

روزانه ها

سلام پسملی من عشق کوچولوی من هنوز هم مریضی و خوب نشدی..امروز دوباره وقت دکتر گرفتیم مطب دکتر که میرم روحیه ام داغون میشه طاقت دیدن نی نی های کوچولویی که مریضن رو ندارم خدایا همه نی نی هارو شفا بده تا هیچ مادری مثل من غصه دار نباشه آمین..... امروز با نوازشای دست تو از خواب بیدار شدم فدات بشم که معلوم نیست از کی بیدار شده بودی و حوصلت سر رفته بود بالاخره اومدی مامانو بیدار کردی... انگاری دنیا رو بهت دادن تا چشمای باز من و دیدی شروع کردی به صدا درآوردن و دست زدن ... نمیزاری به هیچ کدوم از کارای خونه برسم تا پامو میزارم تو آشپزخونه چنان میزنی زیر گریه که نگو.. مجبورم تو رو هم با خودم ببرم و یه چیزی بدم دستت و کارامو بکنم که از با خراب...
14 آذر 1391