تکیه گاهم رفت...
چقدر سخت بود رفتنت اما مگر چاره دیگری هم بود ؟ شنیدن صدای لااله الا الله های همسایگان که برای بردن جسم بی جان تو از مقابل خانه مان بلند می شد سخت بود. شنیدن صدای شیون زنان سیاه پوشی که برای از دست دادن تو بر سر می کوفتند سخت بود.چقدر سخت بود دیدن چشمان اشکبار مادرم که حالا بچه داری اش به یتیم داری تبدیل شده ، دستان لرزان برادرم که بعد از تو بار سنگین مسئولیت روی دوشش سنگینی می کند ازخودم چه بگویم که دیگر نه امیدی دارم به زندگی ونه هیجانی برای به دست آوردن چیز هایی که ندارم. آخر همه چیزم را یک شبه از دست داده ام .این تو بودی که با اشتیاق موفقیت هایم را دنبال می کردی و من هیچ وقت فراموش نمی کنم عشق صادقانه ات را پدر ، مراسم خاکسپاری،سوم،هفت...
نویسنده :
مامان ابولفضل
17:9


