تکیه گاهم رفت...
پدر ، مراسم خاکسپاری،سوم،هفتم و چهلم تو تمام شد . مردم به سوی خانه هایشان رفتند وما ماندیم و یک دنیا تنهایی. تنهایی ام را می پذیرم اما دلم نمی خواهد تو از یاد ها بروی.نمی توانم ببینم که در تابوت پست خاک آرام رمیده ای و برای که من چقدر دلم می خواست ببوسم آن زانوان استوارت را که نامردی های روزگار هیچوقت نتوانست آنها را خم کند و آن دستان محکمت را که همیشه پناهی بود برای انسان ضعیفی چون من . اما هرچه گشتم دیگر نه از آن زانوان استوار خبری بود ونه از آن دستان محکم . آنها دیگر مال من نبودند و پیراهن سپید ابدیت تنپوشی بود برای دست و دل و روح و جان تو . چه شد صدای آن قلب مهربان که زمانی تپیدنش آرامش روحم بود ؟ آری فقط ۶۲سال فرصت تپیدن داشت .
پدر ! شاید اگر فکر می کردم که قرار است روزی مرا از لبخند هایت محروم کنند بیشتر نگاهت می کردم . شاید اگر روزی که خداوند بساط حیات را از زیر پایت برمی چید پیش تو بودم حالا اینقدر دلتنگ نبودم و شاید اگر روزی که تو را به خاک می سپردند لحظه ای روی ماهت را نشانم می دادند حالا با دیدن عکس هایت اینقدر بی تاب نمی شدم .همه این ها اما و اگر هایی است که سودی به حالم ندارند .
پس به یاد روزهایی که برایم شعر و قصه های کودکانه میخواندی برایت لالایی یاسین و الرحمن می خوانم تا آرام بخوابی .
بخواب پدرم ، آسوده بخواب ، روحت شاد


تکیه گاهم رفت...
