مهمونی رفتن
سلام نفس مامان
مرد کوچولوی خونه ما.....
دیشب خونه عمو بابک(دوست صمیمی بابایی) دعوت بودیم
عمو علی هم اونجا بود... شب خیلی خوبی بود خوش گذشت
شما هم یه کم نق و نوق کردی ولی آخر شب خوش اخلاق شده بودی...
سرسفره هم تو بغل همه رد و بدل میشدی تا ما شام بخوریم
با پسر شیطونی مثل تو مهمونی رفتن خیلی سخته...
با همه اینا من هنوز عاشقتم پسر نازم...

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


مهمونی رفتن
