پروژه از شير گرفتن..
پسر نازم ۵ روز شده از شير گرفتمت..از شنبه صبح ديگه شير نخوردي
احساس ميكنم مرد شدي...بزرگ شدي..
احساس ميكنم ازم دور شدي...

من از جمله مادرا بودم كه هميشه نگران از شير گرفتنت بودم
چون خيلي وابسته بودي ولي خدارو شكر تونستم با اين قضيه كنار بيام![]()
يه كم سخت بود..اول از همه ديدن بي تابي تو واسه شير خوردن و اشك ريختنت
كه بغض ميكردم![]()
و به بابايي ميگفتم اين دفعه رو شير بدم گناه داره گريه ميكنه..
ولي بابايي ميگفت هم خودت بيشتر اذيت ميشي هم بچه...
خلاصه اين چند روزه چشم بستيم رو همه احساساتمون...و موفق شديم..
![]()
ولي خدا رو شكر الان غذا و خوابت خيلي بهتر شده و كمتر بهونه گيري ميكني..


روز اول قطره تلخك كه براي از شير گرفتنه استفاده كردم كه فايده اي نداشت
و شما همچنان شير ميخوردي فقط اولش ميگفتي تلخه مامان...

با تجربه اي كه از بقيه مامانا گرفته بودم سراغ چسب زخم و ماژيك قرمز رفتم
و چند تا داستان تاثير گذار از توهمات خودم....
كه كارساز بود....و جي جي شد اه اه...

دلم خيلي براي شير خوردنت تنگ ميشه ..
واسه برق چشمات موقع شير خوردن...
واسه نگاه قشنگت كه زل ميزدي تو چشماي مامان و اون چشما ميشد دنياي من
واسه وقتي كه با دستاي كوچولوت با صورت و موهاي مامان بازي ميكردي...

خداحافظ دوران شیرخوارگی.......




پروژه از شير گرفتن..
