ورود به 22 ماهگي و يه درد دل مادرانه...
سلام گل پسر مامان
ورودت به ۲۲ ماهگي مبارك نفسم
۲۱ ماه خيلي زود گذشت و تو داري بزرگ و مرد ميشي واسه خودت...
دوست ندارم اين روزا زود بگذره
چشم روي هم بزارم شدي يه جوون ۲۱ ساله
اون موقع ديگه نميتونم راحت بغلت كنم و بوت كنم و واست لالايي بخونم
خدايا اين لحظات رو برام نگه دار تا روز به روز با ديدن پسرم كه داره قد ميكشه
جون تازه بگيرم
اميدوارم وقتي بزگ شدي و اينا رو خوندي هم تو لذت ببري و هم من خستگيم در آد...
اين روزا صبرم كم شده ...آخه خيلي شيطوني ميكني و كاراي خطرناك انجام ميدي
و مجبور ميشم ناخوداگاه سرت داد بزنم
من و ببخش مامان جون..درسته مادرم اما يه مادر هم صبري داره..
اين روزا خيلي خسته ام ...خسته از زمين و زمان...
گاهي احساس ميكنم دارم تنهايي بار زندگي رو به دوش ميكشم...
گاهي با وجود همه آدماي دور و برم شديد احساس تنهايي ميكنم...
اما تو كه مقصر نيستي كوچولوي من ...تو يه فرشته اي كه خدا از آسمون واسم فرستاد
چقدر دلم گرفته دوست داشتم الان خيلي بزرگتر بودي تا باهات درد دل ميكردم..
اما حالا هم با همون دستاي كوچولوت اشكامو پاك ميكني و لباتو مياري جلو
و بوسم ميكني..
اين واسم از همه چيز با ارزش تره...![]()


ورود به 22 ماهگي و يه درد دل مادرانه...
