مسافرت + يلدا...
سلام زندگي مامان فاطمه..

پسر نازم ورودت به ۲۰ ماهگي مبارك البته با كمي تاخير...
ايشالله ۲۰۰ ساله شي...

خوب بريم سر ماجراي اين مسافرت كوتاه
چهارشنبه صبح رسيديم بيرجند و طبق معمول ديدن مامان بزرگ و دايي ها
و خاله بابايي رفتيم...
اولش يه خورده غريبي ميكردي ولي خيلي زود با بقيه صميمي شدي..
كه اين اخلاقتو همه قبول دارن كه به خودم رفتي...
اطرافت پر از كوچولوهاي هم سن و سال خودت بود و شما حسابي بازي كردي و خنديدي...
روز ۵ شنبه هم مراسم سالگرد بود كه طبق رسومات اون منطقه بعداز ظهر سر مزار ميرن
و شب هم اطرافيان براي شام ميان...
بعد از مدتها ماماني دختر عمو و دختر عمشو ديد و كلي صحبت كرديم...
كاش نزديكشون بوديم....مطمئنم خاله هاي مهربوني واست ميشدن...
خلاصه روز شنبه برگشتيم به غربت خودمون....![]()
و اما شب يلدا...
ظهر شنبه بعد از رسيدن متوجه شديم كه منزل عمه بزرگ بابائي دعوتيم
با اينكه خسته راه بوديم پيشنهاد و قبول كرديم
بهونه خوبي بود براي دور هم جمع شدن...
شب خيلي خوبي بود و به همه خوش گذشت مخصوصا شما ووروجك كه تنها فسقلي
جمع بودي...
عمو جون و زن عمو زحمت يه شام خوشمزه رو كشيده بودن....
يلداي امسال هم با كلي خاطره به پايان رسيد....



مسافرت + يلدا...
