به ياد گذشته...
سلام شیرین عسل مامان..
این روزها حسابی شیطون شدی و وقت هیچ كاری واسه مامانی
نمیزاری گلم...
روزهاي عمرمون داره به سرعت ميگذره.. انگاري همين ديروز بود كه يه
فرشته ۲ كيلو و ۶۰۰گرمي گذاشتن تو بغلم و گفت تويي مادرش..
.واي كه ترس تموم وجودم و گرفت اگه مادر خوبي نباشم..
اگه لايق اين مادري نباشم...
به شكرانه دادن اين فرشته به خدا قول دادم مادر خوبي باشم
و از دل و جون مادري كنم...
گاهي كه دلم از زمين و زمان پره ...شروع ميكنم به نق زدن و بهانه و
ديواري كوتاه تر ازتو پيدا نميكنم...
وبا كوچيك ترين اشتباهت سرت داد ميزنم ولي وقتي نگام ميكني و
چشمات پر اشك ميشه
و بغض ميكني انگاري خدا تلنگر ميزنه و ميگه اين بود قولت....
بيشتر از ۵ دقيقه طاقت گريه و ريختن اشكاتو ندارم..البته اونم محض
تنبيه..
زودي بغلت ميكنم و به خودم فشارت ميدم و اون موقع است كه
سوء استفاده هاي تو شروع ميشه
و هر چي بخواي بايد واست فراهم بشه...
ديروز ياد موقعي افتادم كه تو دل من بودي خيلي حس خوب و غريبي
داشتم
چون هنوز نديده بودمت و اولين بارداريم بود پس همه چيز حالت غريبي
داشت....
ازاينكه داشتم مادر ميشدم و يه ني ني فندقي تو دلم بود خوشحال بودم
حالا بعضي شبها موقع خواب
احساس ميكنم يه چيزي مثل نبض تو دلم ميزنه و به ياد روزهايي ميفتم
كه هنوز يكي بوديم
دلم واسه اون روزها تنگ شده.. واسه تكون خوردنات...واسه لگد زدنات...
واسه روز شمردن براي رسيدن موع تولدت و بغل كردنت.... واسه هوس
گوجه سبز و آش رشته كردنام...
واسه وقت و بي وقتي كه بابايي سرش و ميذاشت رو شكمم تا بلكه لطف
كني يه لگد كوچولو نثارش كني
بعدش هم كه لگد ميزدي ميپريد هوا و ميگفت فاطمه باورت ميشه اين
فندق كوچولو پسر ماست...
اما حالا بيشتر خوشحالم از داشتنت...
از اينكه صبح با صداي ماما گفتنت از خواب بيدار ميشم و شب با دعا واسه
سلامتي تو به خواب ميرم..
خدايا خودت نگهدار ابولفضل منو همه كوچولوها باش....
چند تا عكس از ابولفضل جونم ...
ادامه مطلب...










به ياد گذشته...
