بالاخره فرشته اومد تو دلم...
هميشه روزها رو ميشمردم و پاييز و زمستون رو به اميد رسيدن به بهار ميگذروندم...
برگهاي
زرد و نارنجي ريخته شده پاي درختها رو كه ميديدم دلم ميگرفت، احساس ميكردم زندگي
داره نفسهاي آخرش رو ميكشه...![]()
پاييز امسال برام با همه سالها فرق ميكنه... به واسطه لطف بيكران خدا فرشتهاي مهمون![]()
خونه دلم شده كه تمام لحظههام رو بهاري كرده.
پر از شادي و نشاطم اين روزها، روزهايي كه
نميدونم دوباره برام تكرار ميشه يا نه. چشمام رو ميبندم و به فرشته كوچولوم فكر ميكنم، ![]()
فرشتهاي كه حالا شده همدم و همصحبت تمام تنهاييهام.
خوب كه فكر ميكنم ميبينم بازم خدا سرم منت گذاشت، پس توكل ميكنم به خودش كه بهترين پناهه.![]()
خدا ميدونه كه اين چند وقت چقدر استرس داشتم. هزار جور فكر و خيال باطل كه دست از سرم
برنميداشت.![]()
خدايا ممنون كه بازم تنهامون نزاشتي. بازم لطفت رو در حقمون تموم كردي.![]()
۲ مهرمن بعد از بارها تست دادن بالاخره شاهد ظاهر شدن خط دوم بودم
نشستم و شروع کردم به گریه کردن
که همسری فکر کرد اتفاقی افتاده وقتی تست و بهش نشون دادم گفت
الکی دلتو خوش نکن اشتباهه
اما من ایمان داشتم که خدا به التماس من جواب داده
تا اینکه روز شنبه رفتم آزمایش خون دادم واون وقت بود که برق شادی و ناباوری رو تو چشمای همسری دیدم
بالاخره من و همسری مامان وبابا شدیم...هوراااااا![]()
وبعد این خبر خوش رو به هر دو خانواده دادیم
خدای مهربون شکرت....


بالاخره فرشته اومد تو دلم...
