گردش يك عصر زمستاني سرد...
ابولفضل جان هم مثل مامانش دردري تشريف داره طوري كه
هميشه كفشاش پاشه تا در باز ميشه جا نمونه...
امروز حوصلون سر رفته بود از اين روزهاي سرد و كسل كننده زمستون
ديگه هر چي بازي بلد بوديم با پسركمان به انجام رسونديم ولي آخر
همشون ديديم دردر يه چيز ديگست...
خلاصه زد به سرمون و حاضر شديم .. بزنيم به دل سرما...![]()
تا اسم دردر ميبرم ابولفضل چشماي مشكي تيله ايش برقي ميزنه
و با سرعت به سمت كمد لباساش ميره و كاپشن و كلاه شالگردن
آماده به دسته... ![]()
قربون پسر دردريم بشم من...![]()
رفتيم بيرون يه دوري تو مغازه ها زديم و واسه پسرك يه مقدار خريد كردم...![]()
بماند كه ابولفضل در هر مغازه اي ميرسيد سرش و كج ميكرد و ميرفت داخل..
و بماند كه براي مغازه دارها چه بوسي ميفرستاد و باي باي ميكرد...![]()
![]()
دركل آبرويي از ما برد كه نگو و نپرس...
برات چند تا هديه گرفتم كه عكسشو ميزارم....






گردش يك عصر زمستاني سرد...
